نوشته های یک پسر قمی

تمرین نویسندگی می کنم ... شما هم خط خطی هام رو غلط گیری کنید تا نویسنده خوبی بشم .

نوشته های یک پسر قمی

تمرین نویسندگی می کنم ... شما هم خط خطی هام رو غلط گیری کنید تا نویسنده خوبی بشم .

نوشته های یک پسر قمی

سلام . خوبید ؟ خوشید ؟
ممنون که اومدید تو این وبلاگ .
من یک پسرم ... متولد ۷۷ ... پس هنوز جوونم ... شاید بهتر باشه بگم تازه اول جوونیمه اما مطمئنا وقتی میگم جوون ، یاد تلف کردن وقت و بی بند و باری و ول بودن تو کوچه و خیابون نمی افتم . من جوونیم رو گذاشتم ( یعتی دارم میذارم ) پای تحصیل ... حالا اینکه چه رشته ای و چه دانشگاهی و ... بماند . اما بچه درسخونی بوده و هستم ... همین قدر بگم که معدل سوم دبیرستانم بالاتر از ۱۹.۷۰ شد .

حالا اینا رو چرا گفتم ؟ گفتم که بدونید تنبل نیستم و اصولا چون نمره یکم برای دانش آموزا شخصیت میاره ، خواستم برای خودم شخصیت بیارم :)))) حالا دیگه ...

چرا خواستم برای خودم شخصیت بیارم ؟؟؟ خب این چه سوالیه ... هر کسی دوست داره شخصیت داشته باشه دیگه ... شما عین ۷ میلیارد آدم رو ببینی و بگی « بی شخصیت » ، تقریبا ۹۹ درصدشون هیچ واکنشی نشون نمیدن ؛ چون زبون فارسی بلد نیستن !!!

اما جدا از شوخی ، جدا شدن از شوخی سخته ولی من این سختی رو تحمل می کنم و جدا میشم و جدی به شما عرض می کنم : می خوام بنویسم ... دیگه از این واضح تر ... نوشتن ... قلم ... کاغذ ... شما هم غلط هام رو بگیرید ... بی رحمانه انتقاد کنید ... باور کنید جدی میگم ... من واقعا از انتقاد شما استقبال خواهم کرد ... حتی از اون انتقاد هایی که به اختلاف سلیقه برمیگرده ... اصلا شاید سلیقه شما بهتر بود و من سلیقه ام رو عوض کردم ... پس از من انتقاد کنید ... مطمئن باشید من شما را به جهنم حواله نخواهم داد :)))

یاعلی

طبقه بندی موضوعی

۱۵ مطلب با موضوع «داستان و روایت» ثبت شده است

۰۹
خرداد

   ساکت بود اما برافروخته ... آن هم از آن برافروختگی هایی که همه را میخکوب می کرد . چهره اش خشمگین و خشمگین تر می شد . همه  با نگاه به او ماست هایمان را کیسه میکردیم و پناهی میگرفتیم . کسی از شکستن گلدان ها و شیشه ها استقبال نمی کرد اما چاره ای نبود . قبلا عصبانیتش را دیده بودیم و می دانستیم که اگر اراده کند ، دودمانمان را بر باد خواهد داد . از دست هیچ کس هم کاری ساخته نبود ... پای پلیس را هم که نمیشد به خانه بازکرد

   لحظات با ترس و التهاب می گذشتند ... همه مضطرب بودیم و منتظر . منتظر به هم ریختن زمین و زمان . منتظر اصوات مهیب . منتظر اتفاقات غیرمنتظره  . سکوت همه جا را فرا گرفته بود ... ناگهان سکوت شکسته شد ... « نووووووووووووووووووون خُششش..........................کیههههههههههههه »‌ و ...  مدام تکرار میکرد ... صدایش واضح تر شد . نزدیک و نزدیک تر شد  ... به انتهای کوچه رسید و برگشت  و دوباره صدایش کم و کم تر  و سکوت بیشتر و بیشتر . دل ها مثل سیر و سرکه میجوشید . ناخن ها بی اختیار جویده می شدند و قلب ها بی اراده تند تند می تپیدند

   اما او ... چهره اش سرخ تر میشد و اخم هایش گره خورده تر . دیگر همه منتظر بودیم... ناگهان ...فریادی زد ... بلند شد ...با عصبانیت راه میرفت ... رفت سمت در ... پدر سریع داد زد : محمد ! در را ببند ... دویدم سمت در اما او سرعتش بیشتر بود ... با شدت تمام در را بست ... صدای مهیب کوبیده شدن در ، بدنم را لرزاند ... باز هم ادامه داد ... هجوم برد به سمت بالکن ... درِ سبک و توری بالکن را باز کرد .  در محکم به دیوار خورد و کلید فلزی پشت آن از شدت ضربه خم شد ... کجا می خواست برود ؟؟؟ ... وای خدای من ! گلدان ها !  سمت گلدان ها که از نرده آویزان بودند یورش برد و همه را پایین انداخت ... گلدان ها تکه تکه شدند ... مادر جیغ کشید ... ریحانه خواهر سه ساله ام گریه کرد ... پدر ، رو به آسمان دعا کرد ... هیچ وقت او اینگونه عصبانی نشده بود ... از بالکن بیرون آمد . رفت به سمت پشت بام و ... ناگهان ... صدای شکستن شیشه ها ... زمین پر از شیشه خرده شد اما باز هم برای او کافی نبود ... دور خودش می چرخید و به هرچیزی حمله می کرد

   گذشت و گذشت ... طاقتش دیگر تمام شد و زانوانش سست ... نشست و  به گریه افتاد ... های های گریه می کرد و فریاد میکشید . ناراحت بود ... از دست که ؟؟؟ نمی دانم ... شاید از دست ما که هیچ وقت حواسمان به او نبوده است . لحظاتی گذشت . کسی نزدیکش نشد . گریه اش کم کم قطع شد . بلند شد . چهره اش اما آرام بود . خانه را ترک کرد و رفت ...ولی ... همه می دانیم که باز هم برمیگردد ... باید هم برگردد ... چون زندگی بی او ، ادامه نخواهد داشت ... باران بهاری را همه دوست داریم ! 



کانال تلگرام : qomboy_blog@

 

  • محمدعلی حسینی
۲۲
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم 


روزی پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله نماز صبح را با مردم در مسجد می خواندند ، در این میان چشم شان به جوانی افتاد که از بی خوابی چرت می زد ، رنگش زرد و اندامش باریک و لاغر گشته بود و چشمانش در کاسۀ سر فرو رفته بود رسول خدا صلی الله علیه و آله به او فرمودند : حالت چطور است و چگونه صبح کرده ای؟ عرض کرد : شب را با یقین و ایمان کامل به جهان پس از مرگ به صبح رساندم و حالتم چنین بود. حضرت با تعجب پرسیدند : هر یقینی علامتی دارد ، علامت یقین تو چیست ؟ پاسخ داد : یا رسول الله این یقین است که مرا افسرده ساخته و خواب را از چشمان من ربوده و در روزهای گرم تابستان مرا به دنیا و آنچه در اوست ، بی رغبت کرده است . هم اکنون قیامت را با چشم بصیرت می بینم که برای رسیدگی به حساب مردم برپا شده است و مردم برای حساب گرد آمده اند و من نیز میان آنان هستم . گویا بهشتیان را می بینم که از نعمت های بهشتی برخوردارند و بر تخت های بهشتی تکیه کرده اند و با یکدیگر مشغول تعارف و صحبت هستند و اهل جهنم را می بینم که میان شعله های آتش ناله می زنند و کمک می خواهند . هم اکنون غرّش آتش جهنم در گوشم طنین انداز است . رسول خدا صلی الله علیه وآله فرمودند: این جوان بنده ای است که خداوند قلب او را به نور ایمان روشن ساخته است ، سپس به آن جوان فرمودند : بر همین حال نیک که داری ، ثابت باش وآن را از دست مده . عرض کرد : یا رسول الله! از خدا بخواه در راه حق به شهادت برسم . پیامبر او را دعا کردند و طولی نکشید به همراه پیغمبر صلی الله علیه و آله در یکی از جنگ ها شرکت کرد و دهمین نفری بود که شهید شد.1


1.داستان های بحار ، ج 2 ، ص 39-40

رونوشت از کتاب قصّه های دلنشین ....کاظم سعید پور....نشر جمال 

  • محمدعلی حسینی
۱۵
شهریور

بسم الله الرحمن الرحیم



دعا برای همه

شغلم زیتون فروشی بود. مدّت ها خدمت امام کاظم علیه السلام بودم . پس از شهادت ایشان نیز افتخار شاگردی امام رضا علیه السلام را داشتم . رفت و آمدهای ما سبب شده بود که امام ، عنایت ویژه ای به من داشته باشد. روزی خدمت امام رفته بودم و می خواستم التماس دعا بگویم .به آن حضرت عرض کردم :« آقا می شود لطف کنید، برای من و خانواده ام نیز دعا کنید ؟!»

امام فرمود : « مگر من دعا نمی کنم؟ وقتی اعمال شما را می بینم ، برایتان دعا می کنم. به خدا سوگند ، اعمال شما هر روز و هر شب بر من عرضه می شود .»

از این سخن امام خیلی تعجب کردم. یعنی خدا با توجه به کدام اصل ، اعمال ما را به امام نشان می دهد. امام حرف بزرگی را بیان کرد. البته چیزی نگفتم ، شاید امام آثار شگفت زدگی ام را دید که فرمود :« مگر قرآن نمی خوانی ؟ خدا می فرماید (وَ قُلِ اعمَلوا فَسَیَرَی اللهُ عَمَلَکُم وَ رَسُولُهُ وَ المُومِنُونَ )؛ « بگو ای محمد عمل کنید، خدا و پیامبرش و مؤمنان اعمال شما را به زودی خواهند دید.» سپس امام توضیح داد که مقصود خدا از مؤمنان در آن روز ، علی بن ابی طالب علیه السلام بوده است.

دانستم که در هر روزگاری ، مؤمنی که اعمال ما را می بیند، امام همان زمان است .1

************************************************************************************

دعا برای شیعه

می خواستم از منزل بیرون بیایم . جلو رفتم تا از حضرت خداحافظی کنم.

- به امام گفتم : مرا از دعای خیرتان فراموش نکنید.

-[امام فرمود:] آیا گمان می کنی تو را فراموش می کنم؟

سؤال امام ، فکرم را مشغول کرد. با خودم گفتم ، امام حتماً برای شیعیانش دعا می کند.من هم که از شیعیان امامم! پس مرا هم دعا می کند ... صدایم را صاف کردم و پاسخ دادم :

- نه شما مرا فراموش نمی کنید!

-[امام فرمود:] از کجا این را دانستی ؟

- من شیعه شما هستم . یقیناً شما برای شیعیان دعا می کنید.

امام برداشت مرا تأیید کرد. فهمیدم که امام ، ما شیعیان را از دعای خیرش فراموش نمی کند . وقتی می خواستم خداحافظی کنم ، امام فرمود: « هر وقت می خواستی بدانی که نزد من چه جایگاهی داری ، نگاه کن ببین من نزد تو چه جایگاهی دارم . »2


1.الکافی ، ج 1 ، ص 219 ، ح 4 .

2.همان ، ج 2 ، ص 652 ، ح 4 .


رونوشت از :امام رضا علیه السلام و زندگی .....مهدی غلامعلی....انتشارات آستان قدس رضوی

 

  • محمدعلی حسینی
۱۳
مرداد

بسم الله الرحمن الرحیم


« امام صادق علیه السلام دربارۀ تهران در آخرالزمان می فرماید : تهران به حدی می رسد که کاخ هایش چون کاخ های بهشتی می شود و زنانش چون حور العین می گردند.لباس های کافران را می پوشند ، خود را به شکل مستکبران در می آورند، بر زین ها سوار می شوند ، به همسران خود تمکین نمی کنند و در آمد شوهرانشان آن ها را کفاف نمی دهد.از آن ها به قله ی کوه فرار کنید و همانند روباهی که بچه های خود را برداشته اند و از لانه ای به لانه ای می گریزند ، کودکان خود را برداشته ، از پناهگاهی به پناهگاهی بگریزید .»

پ.ن :آیا تمام این موارد ، امروز به طور 100 درصد محقق نشده است؟؟؟


1. الزام الناصب ، ص 183 ؛ منتخب الاثر ، ص 430 ؛ بحارالانوار ،ج 52 ، ص 258 ؛ روزگار رهایی ، ج 2 ، ص 762.

رونوشت از کتاب : موعودنامه.....مجتبی تونه ای .... انتشارات مشهور
  • محمدعلی حسینی
۰۸
مرداد

بسم الله الرحمن الرحیم


در روایات ، ویژگی های مختلفی برای زنان آخرالزمان ذکر شده است ، از جمله اینکه : زنانی هستند که در نوع پوشش ، گرایش به پوشش های مردانه پیدا می کنند و این مسلماً ناشی از یک حالت روانی است که اگر زنی بخواهد اطوار و حالت های مردانه داشته باشد ، یکی از تجلیاتش در نوع  پوشش و لباسی است که استفاده می کند.به عبارت بهتر در آخرالزمان مرزهایی که جدا کننده ی زن و مرد است ، عمدتاً برداشته شده و نوعی اختلاط فرهنگی و دیگر ابعاد از جمله در  پوشش بین زن و مرد مشاهده می گردد.

خصوصیت دومی که برای این زنان ترسیم شده این است که این ها علاوه بر پوشش ظاهری، در همه ی مسایل و در همه حالت ها زنانی هستند که می خواهند ژست مردانه بگیرند؛ لذا در روایت داریم

  • محمدعلی حسینی
۰۵
مرداد

بسم الله الرحمن الرحیم


سید جلیل و عارف گرانقدر ، سید محمد علی عراقی ، از معدود کسانی می باشد که خدمت حضرت صاحب الامر (عج) رسیده اند.

[ایشان] می گوید :

در ایام جوانی در یکی از روستاهای عراق ، ساکن بودم. در آن ایام شخصی را می شناختم.وفات نمود.او را در مقبره ای که در نزدیکی خانه ی ما بود ، دفن نمودند. از همان شبی که او را دفن نمودند به مدت چهل شب ، در وقت مغرب آتشی از قبر نمایان می شد و ناله ی جانسوزی از آن قبر به گوشم می رسید. در یکی از شب ها چنان ناله و فزع آن شخص شدت پیدا کرد که از شدت ترس ، لرزه بر اندامم مستولی شد ، به گونه ای که نتوانستم خود را نگه دارم و نزدیک بود که حالت غش بر من عارض شود.

بعضی از بستگانم از حال من مطلع بودند.مرا برداشته و به خانه ی دیگری بردند و سپس بعد از مدت زمانی به خود آمدم.

از این حالت که از آن شخص دیده شده بود ، بسیار متعجب بودم، زیرا او کسی بود که وظایف شرعی خود را انجام می داد.مقداری جست و جو و تفحص کردم تا علت این عذاب را بفهمم ، تا اینکه معلوم شد آن شخص در زمان حیاتش ، مدتی مباشر عمل دیوانی محله ی خود بود و از شخص سیدی که در آن محله بود ، وجه تحمیلی دیوانی می خواست و چون سید قدرت مالی برای دادن نداشت ، مدتی او را حبس کرده و برای دریافت آن ، مدتی او را به سقف خانه ی خود آویخته بود.1


1.مکاشفات اولیای الهی ، ص 82 

(از کتاب داستان های شگفت انگیزی از عالم برزخ)

رونوشت از کتاب عذاب های قبر.........محمدحسین محمدی.....انتشارات چاف

پ.ن : عذاب قبر ستم کننده به فرزند حضرت زهرا (س) اینگونه است...عذاب قبر کسی که به خود حضرت زهرا (س) ستم کرده است چیست؟


 

  • محمدعلی حسینی
۲۹
تیر

بسم الله الرحمن الرحیم

روزی حضرت موسی (ع) نشسته بود.ابلیس در حالی که « بَرَنسی»1 رنگارنگ بر تن داشت ، وارد شد.آن را از تن در آورد و کناری گذاشت و نزد موسی (ع) آمد و سلام گفت.موسی (ع)  پرسید: تو کیستی؟ گفت : من ابلیس هستم. موسی (ع) گفت : خدا مرگت بدهد.چرا اینجا آمده ای؟ گفت : به خاطر مقام و منزلتی که نزد خدا داری ، آمده ام تا سلامی بگویم.

موسی (ع) گفت : آن چه بود که بر تن داشتی؟ گفت : به وسیله ی آن قلب انسان ها را مسحور می کنم.موسی (ع) گفت : چه چیزی است که اگر در انسان باشد، تو بر او مسلط می شوی؟ ابلیس گفت: سه چیز است : اول اینکه خودبرتربین باشد ، دوم اینکه اعمال خودش را زیاد انگارد و سوم اینکه گناهانش را فراموش کند.

سپس ابلیس گفت : من تو را از سه چیز بر حذر می دارم: اول آنکه با زن نامحرم در یک جای خلوت مباش که من سومی خواهم بود و هر دو را فریب می دهم.

دوم اینکه هر عهدی با خدا بسته ای، به آن وفادار باش.

سوم آنکه هر صدقه ای را قصد کردی بدهی ( و هر کار خیری خواستی بکنی) آن را انجام بده، که من سعی دارم مانع آن بشوم.2


1.پالتوی بلندی که کلاه به آن متصل باشد.

2.شنیدنی های تاریخ(فیض کاشانی) ، ص 269 ؛ به نقل از : المحجة البیضاء ج 5 ، ص 177.

رونوشت از کتاب « هزار و یک حکایت عبرت انگیز»....محمدحسین محمدی
  • محمدعلی حسینی
۲۶
تیر

بسم الله الرحمن الرحیم


ابوبصیر گفت : مرا همسایه ای بود از همکاران سلطان جور که ثروت زیادی به دست آورده بود. چند کنیز آوازه خوان و مطرب داشت و پیوسته مجلسی از هواپرستان تشکیل می داد و به لهو و لعب و عیش و طرب می گذرانید، کنیزان آواز می خواندند و آن ها شراب می خوردند.چون همسایه ی من بود، همیشه به واسطه ی شنیدن آن منکرات از او ناراحتی داشتم، چند مرتبه به او گوشزد کردم؛ ولی نپذیرفت. آنقدر اصرار کردم تا روزی گفت :« من مردی مبتلا و اسیر شیطانم؛ اما تو گرفتار شیطان و هوای نفس نیستی. اگر وضع مرا به صاحب خود حضرت صادق علیه السلام بگویی ، شاید خداوند مرا از پیروی نفس نجات دهد.»

ابوبصیر گفت: سخن آن مرد بر دلم نشست.صبر کردم تا زمانی که خدمت حضرت صادق علیه السلام رسیدم.داستان همسایه ام را به آن حضرت عرض کردم.فرمود:

  • محمدعلی حسینی
۲۰
فروردين

بسم الله الرحمن الرحیم

ساعت 9 صبح است.خورشید در آسمان... .

حاج رضا،آرایشگر پیر محله،با گفتن یک بسم الله درب سلمانی(آرایشگاه) را باز می کند....

چند دقیقه بعد پسری جوان وارد سلمانی میشود:

- سلام حاج رضا.

-به به. سلام آقا سینا. چه عجبه...یادی از آرایشگر پیر محلتون کردی....چطوری ؟خوبی؟

- ممنون.شما خوبید؟

حاج رضا با خنده می گوید:

- شما که خوب باشی ما هم خوبیم.بفر ما تو دم در بده....

بقیه در ادامۀ مطلب

  • محمدعلی حسینی
۱۶
بهمن

بسم الله الرحمن الرحیم

شاه در یک مصاحبۀ تلویزیونی با بی.بی.سی، در پاسخ به سوال خبرنگار،به طور ضمنی به وجود شکنجه اعتراف نمود.در بخش هایی از این گفتگو آمده است:

خبرنگار: آیا شما از روش هایی که ساواک برای گرفتن اعتراف استفاده می کند،راضی هستید؟

شاه: این روش ها هر روز بهتر می شود.

خبرنگار: عفو بین الملل می گوید:هنوز هم کسی که به خاطر جرایم سیاسی دستگیر می شود،میان تاریخ دستگیری و تاریخ محاکمه شکنجه می شود.

شاه: باور نمی کنم.

خبرنگار:تصور می کنید ادعای مربوط به شکنجه و سوء رفتار با زندانیان کاملا بی اساس بوده و براساس دروغ هایی که مردم می سازند استوار است یا آنکه قبول دارید ممکن است نمونه هایی از شکنجه وجود داشته باشد؟

شاه:دیگر چنین کاری نمی شود،مدت هاست که نمی شود.

خبرنگار: مطمئنید؟

شاه:بله.1

پ.ن: دروغ که حناق نیست.


1.روزنامه کیهان،پنجشنبه 25 آذر 1355.ر.ک:ضمائم، سند شماره22

برداشت شده از کتاب«شکنجه گران می گویند...» ...قاسم حسن پور...انتشارات موزۀ عبرت
  • محمدعلی حسینی